تبليغاتX
فانوس شبهايم

فانوس شبهايم

...من كه شب بودم و شب هستم و شب خواهم ماند به اميدى كه تو فانوس شب من باشى

این مدت درگیرم با خودم با دنیای دوستام با حرفای غیرعادی اساتید

ــــــــــــــــــــ

دوستی که سر شوخی من دستمو گرفت و گفت به نظرت ما چقدر باهم صمیمی شدیم؟گفتم من اصلا تو رو نمیشناسم گفت جدی میگم جایی واسه شوخی نبود گفتم تا حدودی صمیمی شدیم گفت ۶سال پیش بابام تصادف کرد و فوت کرد هنوز دستم تو دستش بود گفت چرا یخ کردی؟من جوابی نداشتم گفت دیدی من کم از بابام صحبت می کنم حالا دلیلشو میدونی خواستم بگم من وقتی یه چیزایی خصوصی از خودم گفتم حس کردم باهات صمیمی شدم دیروز خیلی حالش خوب نبود پرسیدم چی شده؟مثل هر روز نیستی؟گفت از صبح بی حوصله ام خونه که رسیدم اس ام اس دادم بهتری؟ گفت ممنون که هنوز تو فکرمی پنجشنبه جمعه این هفته قراره واسه بابام تو خونه خودمون مراسم بگیریم حالم خیلی خوب نیست تا این هفته تموم نشه دلم آروم نمی گیره 

ــــــــــــــــــــ

یه مدت بعد یکی دیگه از دوستام سر کلاس یه دفعه شروع کرد به گریه بچه ها می پرسیدن چی شده که بلندش کردم بردمش بیرون حالش خوب نبود اصلا اون روز با همیشه فرق داشت کمی که حالش بهتر شد گفتم کاری از دست من بر میاد؟گفت نه گفتم قصد فضولی ندارم اگه منو دوست خودت میدونی و میدونی کمکی ازم برمیاد بگو گفت من ۵-۶سالم که بوده مامان بابام از هم جدا شدن الان با مامانم و ناپدری و دوتا دختر اون زندگی می کنم دیشب سر یه مسئله ای باهم دعوامون شده بابای خودم هم ازدواج کرده و دوتا بچه داره یه ساله ازم خبری نگرفته گفتم شماها که باهام تاحالا خوب بودین گفت آدم خوبیه ولی برای من بابا نمیشه

ــــــــــــــــــــ

چند روز پیش یکی دیگه از دوستام اس ام اس داد : ما نسل بوسه های خیابانی هستیم نسل خوابیدن با اس ام اس نسل جمله های کوروش و دکتر شریعتی نسل کادوهای یواشکی نسل ترس از رقص نور ماشین پلیس نسل سوخته نسل من نسل تو یادمان باشد هنگامیکه دوباره به جهنم رفتیم بین عذاب هایمان مدام بگوییم یادش بخیر دنیای ما هم همینطور بود... تا حدودی میشناسمش قضیه دوستش با یه پسر رو فکر کنم فقط خواجه حافظ شیراز نمیدونه پسره رو هم میشناسم گل پسر خسته شده از دختره تکراری شده براش فکر می کنه لباسه خواستم از دختره طرفداری کنم که پسره لیاقتتو نداره و ... که یه مسئله ای باعث شد بفهمم دختره به اندازه موهای سرش دوست پسر داشته! حدود یه هفته بود از پسره خبر نداشت شبها دو ساعت گیر داده بود که بغض گلومو گرفته فقط خدا میدونه من چه حالی دارم همه هدیه های پسره جلو چشامه همش دارم گریه می کنم،یکی نیست بگه بابا تقصیر خودته من نمیدونم این همه اعتماد از کجا میاد

ــــــــــــــــــــ

یه روز حالم اصلا خوب نبود از سرگیجه تعادل نداشتم واسه راه رفتن دانشگاه نرفتم از یه دکتر معتبر گواهی گرفتم واسه موجه شدن غیبتم(من نمیدونم چرا تو دانشگاه مثل دبیرستان برخورد می کنن)گواهی رو بردم واسه استاد گفت خب چیکارش کنم باید میومدی!! گفتم اصلا نمیتونستم راه برم از بس سرگیجه داشتم گفت همه مشکلات خودشونو دارن! گفتم معذرت میخوام یه بار پیش اومده گفت برای من قابل قبول نیست تو وظیفه داشتی که بیای! دیگه احترام بزرگتر بودنشو نگه داشتم گفتم شما درست میگین ببخشید و رفتم

ــــــــــــــــــــ

شنیدین میگن برای انتخاب دوست باید اول طرف رو خوب بشناسی؟ دبیرستان بودم بر حسب عادت رفتم رو صندلی های آخر کلاس نشستم بچه ها دوتا دوتا باهم دوست شده بودن روز اول بود خواستم بلند بشم برم که دختری که طرف چپم نشسته بود گفت شما دوستی ندارید؟گفتم نه گفت باهم دوست بشیم؟(این جمله الان شده سوژه خنده بین منو خودش)گفتم باشه بدون اینکه حتی اسمشو بدونم باهم دوست شدیم و تا الان هم با هم دوستیم هرچند دانشگاهمون باهم فرق داره ولی اینقدر معرفت داره که با وجود درسا و کارای دیگش حتی شده با یه اس ام اس حالمو بپرسه تو دانشگاه هم همین اتفاق افتاد خیلی تصادفی و به خاطر نبود صندلی خالی دیگه نشستم پیش یه دختری که حالا شده صمیمی ترین دوست دانشگام به یه نتیجه ای رسیدم نصف بیشتر حرفای مشاور جماعت درست نیست

ــــــــــــــــــــ

یه مدت میخوام نباشم میخوام وبلاگمو آپ نکنم حداقل یه ماه میخوام نباشم دوست دارم وبلاگ بقیه رو بخونم و ازشون یاد بگیرم وقتی به مطالب آخر وبلاگ نگاه می کنم یشتر شبیه دفترچه خاطرات شده و از اونجایی که کسی خاطرات یه نفر دیگه براش خیلی جالب نیست(مگه اینکه دوستش باشه یا دوستش داشته باشه)میخوام برم که مثل قبل برگردم مثل وقتی که مطالب وبلاگم اینقدر درگیر مشغولیات ذهنیم نبود بیشتر دلنوشته بود

میخوام یه مدت برم...

ــــــــــــــــــــ

خـــــــــدایـــــــــــا

بفهمانم که بی تــــــــو چه می شوم ،اما نشانم نده

خـــــــــدایـــــــــــا

هم بفهمانم و هم نشانم بده که با تــــــــــو چه خواهم شد

 

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 12:55 توسط مهتاب|

شـوق پـرکـشیـدن است در سرم قـبول کـن
دلشکـسته‌ام اگـر نـمی‌پـرم قــبول کـن

ایـن کـه دور ِ
 دور بـاشم از تـو و نبـینـمت
جـا نـمی‌شود بـه حجـم بـاورم، قـبـول کـن

گـاه، پـر زدن در آسمان شعـرهـات را
از من، از مـنی کـه یـک کبـوتـرم قبـول کـن

در اتـاق رازهـای تـو سرک نـمی‌کـشم
بیــش از آ‌نـچه خـواستی نـمی‌پـرم،‌ قـبول کن

قـدر یـک قـفس که خلوتـت به هم نـمی‌خورد
گــاه نامه می‌بـرم می‌آورم،‌ قــبـول کــن

گفته‌ای که عشق ما جداست،‌ شعرمان جدا
بـی‌تـو من نه عاشقم، نه شاعـرم،‌ قبول کن

آب …وقـتی آب ایـن قدر گـذشته از سـرم
مـن نمی‌تـوانـم از تـو بـگذرم،‌ قـبول کن

پ.ن : متاسفانه اسم شاعر رو نمیدونم.

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 11:32 توسط مهتاب|

سه شنبه پونزدهم بود نزدیکای ظهر یادته پدربزرگ؟اومدم خونتون دو سه ساعت موندم گفتید حالتون خوب نیست زنگ بزنم اورژانس بیاد زنگ زدم با هم رفتیم بیمارستان حدودا ساعت سه و نیم چهار بود تا هفت بیمارستان بودیم و بعد برگشتیم خونه حالتون خوب بود شام خوردیم و ساعت۹ برگشتم خونه ساعت  ۱۱بود که بهم زنگ زدین حالتون خوب نیست با عجله اومدم زنگ اورژانس زدم رفتیم بیمارستان عجیب تشنتون بود آب میاوردم براتون انگار فایده نداشت چون دیالیز می شدین دکترا می گفتن آب زیاد خوب نیست براتون،۶تا دکتر پیشتون بودن هرکاری می کردن آروم بشین فایده نداشت بردنتون دیالیز همراهتون اومدم هنوز آب میخواستین هرچی گفتم به دکترا که الان که دارن دیالیز میشن بذارین یه لیوان آب بخورن فایده نداشت دو بار خون تو لوله ها لخته شد و دکتر عوضشون کرد آب میخواستین ساعت ۳شد لوله ها رو عوض کردن من پیشتون بودم یه دفعه دیدم بیحال شدین یکی از دکترا یه دستگاهی رو آورد تو اتاق دستگاه شوک بود اومدم بالا سرتون صداتون کردم انگار نمیشنیدین دکتر داشت از اتاق بیرونم می کرد پرسیدم بیهوش شدن؟فقط گفت بیرون بیرون اتاق وایسادم چندتا دکتر دیگه هم اومدن رو کارتشون نوشته بود رزیدنت بیهوشی از اتاق اومدن بیرون پرسیدم چی شده گفت هیچی عصبانی شدم گفتم تو رو خدا بگین چی شده گفت ایست قلبی کردن احیاش کردیم وای خدایا رو پاهام بند نبودم فقط خدا رو صدا می کردم ۱۰دقیقه گذشت تا آوردنتون از اتاق بیرون می گفتن تو بافت ریه آب جمع شده باید با دستگاه نفس بکشن باید میرفتین  ICU اما تخت خالی نداشتن بردنتون اورژانس تا صبح موندم 9صبح بود که دکتر اومد گفت رفتین کما من دیگه طاقت نداشتم نمی تونستم بمونم صبح کلاس داشتم زیبا زنگ زد که کجایی؟گفتم نمیام حالم برای توضیح دادن خوب نبود فامیل میومدن و میرفتن من می گفتم خوب میشین نذر کردم چهارشنبه بعدازظهر بود که دستتونو تکون دادین از خوشحالی اصلا حواسم نبود تو اورژانسم داد زدم دکتر بیا دستشونو تکون دادن همه برگشتن نگاه کردن عذرخواهی کردم دکتر اومد چهره اش یه جوری بود گفتم یعنی تکون دادن نشونه خوبی نیست؟گفت احتمال داره لوله تو دهنشو در بیاره گفتم باید چیکار کنم گفت تو هیچی صدای یه نفر زد اومد دستای پدربزرگ رو بست به میله های تخت گفتم نیازی نیست من حواسم هست گفت نمیشه من مسئولم رفتم دو تا گاز گرفتم گذاشتم زیر نوارایی که باهاش دستاتونو بسته بودن که یه وقت مچ دستاتون زخم نشه هنوز ICU خالی نشده بود فردا شد پنجشنبه بود که از ساعت 4 بعد از ظهر پیشتون بودم باید با گاواژ غذا میخوردین سوپ رو با گاز صاف کردم و آروم آروم با کمک دایی دادیم بهتون نیم ساعت بعد 2تا دکتر بیهوشی و چندتا پرستار بالا سرتون بودن لوله ها رو از دهن و بینیتون در آوردن به یکیشون گفتم گفتن باید با دستگاه نفس بکشن گفت نفسش طبیعی شده نیازی نیست ماسک میذارم دوباره به دکتر بیهوشی گفتم جواب همون بود 2-3ساعت بعد سوپروایزر اورژانس گفت ICU خالی شده وای خدایا من چقدر اون لحظه خوشحال بودم بردنتون ICU چون نمیذاشتن همراه داشته باشن بیمارای اون قسمت ناچار رفتم خونه همش خدا رو شکر می کردم که حل شده همش به خودم قول میادم نزدیک صبح بود که خواب رفتم جمعه ساعت 11:30-12 بود که بیدار شدم حالم خوب نبود فکر کردم به خاطر اینه که چند شبه درست نخوابیدم مامان بابا رفتاراشون مشکوک بود حاضر شدن برن بیمارستان از سر درد نتونستم باهاشون برم گفتم فردا ساعت ملاقات حتما میام هرچی به شب نزدیکتر میشدیم حالم بدتر می شد مامان بابا برگشتن خونه پرسیدم پدربزرگ خوبن؟بابا گفت خوبن!! خوبن؟ نه همون جوری هستن از جواب دادن طفره میرفت به دایی زنگ زدم جواب نداد خودش بهم زنگ زد گفتم بیمارستان بودی؟ آره پدربزرگ خوب بودن؟ مثل دیروز،چرا گوشی رو برنمیداشتی؟ خونه جا گذاشتم!! خونه ای؟ نه بیرونم!! خدایا چرا اینقدر حواسشون پرته؟چی میگن اینا؟ به ذهنم زد زنگ بزنم بیمارستان راستش جرات نداشتم حالم هنوز بد بود شب بابا اصرار داشت زود بخوابم دانشگاه رو بهانه کرد گفت خواب میمونی خوابیدم بازم تا نزدیک صبح بیدار بودم 7پاشدم حاضر بشم برم دانشگاه دنبال خودکارم می گشتم که دیدم مامان داره لباس می پوشه گفتم کجا؟گفت بیرون کار دارم رفتم دنبال پیدا کردن خودکار مامان گفت چیکار می کنی؟گفتم خودکار میخوام مامان گفت خودکار نمیخواد حاضر شو!!! گفتم یعنی چی؟جواب نداد گفتم مامان دیروز اتفاقی افتاده؟گفت آره دیگه نمی تونستم وایسم همونجا نشستم مامان گفت پاشوحاضر شو نمیتونستم نمیتونستم خدایا باید میرفتم خونه پدربزرگ من چجوری میرفتم؟طاقت نداشتم خونه که رسیدیم دایی صدای قرآن رو بلند کرد عکس پدربزرگ جلوم بود همونجا نشستم و بلند بلند گریه کردم مهم نبود برام اطرافیان دارن نگاه می کنن من پدربزرگمو میخواستم کم کم خونه شلوغ شد پدربزرگ رو آوردن خونه و بعد بردنش به خدا اگه زن عمو کوچیکیم نبود طاقت نمیاوردم پا به پام اشک می ریخت و میخواست آرومم کنه پدربزرگ رو خاک کردن و من فقط زل زده بودم به پارچه سفیدی که روش بود به یه عزیزی گفتم پدربزرگم فوت کرد گفت خدا دوسش داشت هم ایام فاطمیه هست هم جمعه فوت کرده پدربزرگ یادته چای خیلی دوست داشتی؟تو مراسم اصرار داشتن چای بخورم با دیدن استکان چای فقط صدای گریه ام بلندتر می شد حتی نمی تونستم حرف بزنم پدربزرگ منو ببخشید اگه اون نوه ای که میخواستید نبودم کاش بیشتر قدرتونو میدونستم کاش یه نفر گفت اول ،سوم ،هفتم ، چهلم و سال کسی که از دنیا رفته روحش برمیگرده خونه خودش و پیش اعضای خانوادش پدربزرگ منو یادت نره این چهار روز دلم خیلی خیلی برات تنگ شده

از داداشیم ،عارفه ، خانم حیرانی ،زیبا ،مژگان و نگین ممنونم که تنهام نذاشتن و دوستانی که اینجا به یادم بودن آقا صادق ، mndl69 ، ماهرخ عزیز ، نسرین گلم و آقا سالار

لطفا اگه دوست داشتید برای پدربزرگم یه فاتحه بخونید خیلی دوسش داشتم

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

یک زمان در خواب غفلت زیستم

در کنار من پدر بیدار بود

ناگهه از خواب گران برخواستم

آن زمان دیگر پدر در خواب بود...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شب اول بود بعد از مراسم پدربزرگ رفتیم خونه خاله مامان و بابا واسه روضه حضرت زهرا(س) از بس گریه کرده بودم سرگیجه شده بودم خیلی شلوغ شده بود و هوا هم گرم بود یه خانومی به زور خودشو بین منو یه نفر دیگه جا کرد کمی نگاش کردم نمیشناختمش یه دفعه گفت حال شما خوبه؟گفتم بله؟گفت حالتون خوبه؟گفتم خیلی ممنون بعد داشت با مامان حرف میزد دیدم داره مشخصات داداششو به مامان میگه مامان خیلی آروم گفت امشب شب اول بابامه گفت آره میدونم تسلیت میگم شماره خونتونو بدین بعد چهلم مزاحم بشیم من یه نگاه بهش انداختم و بلند شدم رفتم بعضی آدما به اندازه سر سوزن وقت شناس نیستن

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بارها و بارها اینو شنیدم که میگن به صاحب عزا نگیم ایشالله غم آخرتون باشه چون معنیش اینه که یعنی ایشالله خودت زودتر بمیری این چند روز اینقدر این جمله رو شنیدم که حد نداره کم سن و سال بودم که بابای بابام فوت کرد نمیفهمیدم چی شده نه که چون بچه بودم نه چون بابا و مامانِ بابام خیلی دختر دوست نداشتن و من دختر بودم برای همین خیلی باهام ارتباطی نداشتن بابای بابا سرطان و گرفت و فوت کرد دو سال بعد مامانِ بابا هم سرطان گرفت و فوت کرد من با اینکه سن و سالی نداشتم مسئول پذیرایی قسمت خانوما شدم راستش متوجه نبودم چه اتفاقی افتاده فقط بابامو میدیدم که حالش خوب نیست من اون روزا مثل بچه های دیگه قبل از شروع مراسم دنبال بازی بودم با بچه های فامیل از شانس بدم چون دختر تو فامیل خیلی کمه مراسم که شروع می شد ناراحت میشدم که باید تنها تو قسمت خانوما مسئول پذیرایی باشم و پسرای فامیل که اختلاف سنی چندانی با من نداشتن همه پیش هم تو قسمت آقایون پذیرایی می کردن من نمیفهمیدم بابا عزیزترین کسانشو از دست داده چند سال که گذشت و پدربزرگ مریض شد همیشه میخواستم من زودتر از بابا و مامانِ مامان و زودتر از تمام کسانی که دوسشون دارم بمیرم فکر می کردم طاقت نبودنشونو ندارم الان می فهمم کسی رو که خیلی دوست داری از دست بدی یعنی چی برای همین با شنیدن جمله غم آخرتون باشه فقط می گفتم خیلی ممنون

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدایا

در دو راهی زندگی ام

تابلوی راهت را محکم قرار بده

نکند که با نسیمی راهم را کج کنم...

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 18:36 توسط مهتاب|

یکی می گفت اگه یه دختر بد باشه خیلی بدتر از اینه که یه پسر بد باشه همیشه گارد می گرفتم در مقابل این جمله نه به این دلیل که خودم دخترم به این دلیل که فکر می کردم بد بودن ربطی به دختر و پسر بودن شخص نداره زمانی که هنوز شهر شلوغ بود و همه به فکر خرید عید بودن نزدیک یه بازارچه نشسته بودم منتظر یه نفر چند دقیقه گذشت یه ۲۰۶ کمی اونطرف تر وایساد ۴تا پسر تو ماشین بودن ۵دقیقه نگذشته بود که یه دختر با آرایش غلیظ از جلوم رد شد شالی که سر کرده بود به قدری عقب بود که سر نمی کرد بهتر بود نگام روش خشک شد من که دخترم نتونستم با این وضعش بهش نگاه نکنم با فاصله یه دختر دیگه و یه خانوم سن و سال دار از جلوم رد شدن هر سه تا رفتن طرف ۲۰۶ دختر اولی اصرار داشت با همه پسرا دست بده مشخص بود اصلا نمیخوان تحویلش بگیرن خیلی دوست داشتم میرفتم ازش می پرسیدم مثلا حالا که دست دادی یعنی خیلی قابل احترامی و اون یکی که دست نداد بهش احترام گذاشته نمیشه؟تو دانشگاه هم همینجوره بارها و بارها خود ِ دخترا میگن این روابط که بین دختر پسراست بیشتر تقصیر دختراست دخترا باید درست رفتار کنن یکی می گفت محیط دانشگاهشون افتضاحه بعد مکث کرد و نگام کرد و گفت البته دخترا خیلی بدترن حرفی واسه گفتن نداشتم نه که بخوام بگم پسرا خیلی خوبن و دخترا بد یا برعکس میخوام بگم دیگه خودمم به این نتیجه رسیدم که یه دختر بد خیلی بدتر از یه پسر بده یه جایی خوندم یه مرد انگلیسی به یه مرد ایرانی گفت یعنی اینقدر مردای ایرانی شهوت پرستن که با دست دادن با یه زن نمی تونن خودشونو کنترل کنن؟مرد ایرانی گفت آیا میشه من با ملکه شما دست بدم؟مرد انگلیسی گفت نه اصلا چون هر کسی حق نداره دست ملکه رو لمس کنه مرد ایرانی گفت خب این قضیه خیلی راحت حل شد همه خانومای ایران ملکه هستن.هرچند که مثل همون دختری که گفتم خودش براش مهم نیست واقعا باید به آقایونی که تو این دوره به خانوماشون خیانت نمی کنن آفرین بگیم وقتی یه دختر ۱۶ساله ابروهاشو برمیداره و آرایش می کنه دیگه چه توقعی از دخترای جوون میشه داشت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو خواستی به من یاد بدی ساده نباشم به هر کس اعتماد نکنم من یاد گرفتم به همه اعتماد کنم به جز تو وقتی تو چشمام نگاه کردی و گفتی خیلی ساده و بی ظرفیتی من یاد گرفتم خاطره هامو فراموش کنم تا حداقل کمتر دلم برای خودم بسوزه که اینقدر دوست داشتم من حتی به همونی که تو با اسمش به قول خودت زرنگ بازی در آوردی اعتماد می کنم اما به تو نه وقتی ازم پرسید چی شده؟مثل اینکه حالت خوب نیست دوست داشتم تو رو با انگشت نشون بدم و بگم تقصیر اینه من بخشیدمت اما فراموش نمی کنم که هم از اعتمادم سوء استفاده کردی هم خودتو مظلوم نشون دادی تازه به من هم گفتی ضایع شدم اینو بدون من با این چیزا ضایع نمیشم من دلم برات میسوزه که برای اینکه به من نشون بدی چقدر زرنگی تصویری که ازت تو ذهنم ساخته بودم خراب شد خاطره هات لکه دار شدن در حق خودت بد کردی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امسال برام خوب نبود هرکاری می کنم درستش کنم نمیشه اینقدر لحظات خوب و بد به هم نزدیکن که هرچی به خوبی هاش فکر می کنم بدیهاش بیشتر اذیتم می کنه کاش سال ۹۱ تموم می شد بدتر از اون اینه که یه مدته شدیدا برای نوشتن تو وبلاگم دچار خودسانسوری شدم دیگه دارم شورشو با نوشتن چرت و پرتام در میارم بهتره کم کم به فکر تعطیل کردنش باشم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمیدانم چرا هنوز آنقدر بزرگ نشده ام که تو را تنها در مواقع سختی نخوانم؟

چرا وقتی همه چیز هست، کمتر تو را صدا می کنم؟

چرا وقتی سالم و شاداب هستم، کمتر تو را شکر می گویم؟

پروردگارا تنها در خواستم از تو روحی وسیع است، آنقدر که فراموش نکنم در خوشی ها بیشتر باید تو را

صدا کرد

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 17:26 توسط مهتاب|

دلتنگ كه بشوى ديگر انتظار معنا ندارد

يك نگاه كمى نامهربان

يك واژه كمى دور از انتظار

يك لحظه فاصله

مى شكند بغضت را...

نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 19:40 توسط مهتاب|

يه سال ديگه هم شروع شد از همون اولين روزش برام بد بود! آره بد بود تعجب نداره از رُك بودن بيش از حد متنفرم نميدونم چرا فكر مى كنى خيلى حاليته نه فقط تو ،تو هم همينجورى كى گفته من با تو راحتم؟گاهى وقتا اينقدر رو اعصابى كه به جاى جواب دادن به سوالات ميخوام بگم به تو چه آخه چرا اولين روزمو خراب كردى؟واى آخه چرا رو حرف خودم نموندم تو خوبى تو خوبى تو خوبى مفهمى تو خوبى مسخره! اَه عذرخواهيت فايده اى نداشت اينكه اگه بتونى به موقع حرف نزنى فايده داره عذرخواهيتو نگه دار واسه خودت.من هيچ كارى با تو ندارم مادربزرگ تو فاميل منم هست متوجه حرفاى بابات نميشم اگه اينجور باشه كه هيچ كس نبايد هيچ جا بره زنگ زدن ديگه فايده نداره وقتى نميخواى برگردى حرف زدن از راه دور بعد از اين همه وقت... آخه من چيكار كنم؟خدا رو شكر تو بودى حداقل با تو راحت ترم هر چند... بگذريم دلم براى يه چيزى تنگه براى يه جايى براى يه كسى نميدونم نميدونم فقط ميدونم كه تنگه نشد نشد بازم نشد خدايا خيلى وقته خواب آروم شبو يادم رفته از اين كه تو خواب همش يكى رو كه نميشناسم داره دنبالم مى كنه از اين كه از بس فرار كردم از دستش و با صداى جيغام از خواب بيدار شدم خسته شدم اعتقادى به كتاباى تعبير خواب اعتقاد ندارم اصلا دارم نميخوام با ترس بخوابم كه تعبيرش اين باشه كه بخوابم و با صداى جيغ خودم از خواب بپرم اينكه تو خواب يه صداى پا بشنوم كه داره سايه به سايه دنبالم ميدوه من كه اصلا نميدونم كيه دارم ازش فرار مى كنم حرفى كه بارها و بارها شنيدم امسال واقعا برام تجربه شد هيجان و شور و حرارت قبل از سال تحويل با سكون و غم بعد از سال تحويل خنثى شد راستى تو كه اينقدر پر رو هستى تحمل كردنت واقعا برام مشكل شده اصلا نميخوام ببينمت يا صداتو بشنوم هرچند خدا رو شكر تا حالا نه صداتو شنيدم نه از نزديك ديدمت كاش مى شد يه جورى بفهمى كه اس ام اس دادنم بهت از سر ِ زوره

__________________________________________________________________________________

مريم از بس خورده بود كلافه شده بود گرمش شده بود و با دست خودش را باد ميزد انگار كريم را نديده بود روسرى اش را عقب كشيد و روى شانه انداخت و گفت: پختم از گرما... مامانى برگشت و زل زد توى چشمهاى مريم. مريم شكلكى در آورد اَه ى گفت و دوباره روسرى اش را جلو كشيد و مرتب كرد همه كريم را نگاه كردند اما كريم مريم را نديد سخت مشغولِ خوردن بود على ساعت شماطه دار نگاه كرد و گفت : كريم حواست كجاست؟ديرمان شده

بخشى از رمان من ِ او


پ.ن :

1.قسمت بالا و پايين خط مشكى هيچ ربطى به هم نداره پايين خط مشكى مربوط به رمان مـــن ِ او هست

2.براى دانلود كليپ "يه زن" به اين آدرس " صدانت " مراجعه كنيد

نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 20:47 توسط مهتاب|

با نزديك شدن نوروز به خودم ميگم امسال چقدر زود گذشت بعد يادم مياد اين حرف هرسالمه نميخوام بگم

عمرمون زود داره مى گذره و بايد خوب ازش استفاده كنيم نه ميخوام بگم روزامونو هرجور دوست داريم بگذرونيم

فقط از هر لحظه اش ،حداقل از هر روزش يه عكس بگيريم نه با دوربين ديجيتال تو ذهنمون از هر روز سالمون يه

خاطره برداريم براى روزايى كه دلتنگ ميشيم براى يادآورى به خودمون كه چه روزاى خوبى داشتيم.

امسال خيلى حال و هواى عيد ندارم انگار دلتنگ يه چيزى يا يه كسى هستم.

دوست داشتم متفاوت با هر سال لحظه تحويل سال رو تجربه مى كردم دوست داشتم مشهد بودم ،كاش

مى شد برم گلزار شهدا ،يا حداقل مثل خانواده نقى ِ سريال پايتخت تو كاميون سال تحويل رو تجربه

مى كردم!! از تكرار خسته شدم.

چند هفته پيش كتابى به اسم من ِ او نوشته آقاى رضا اميـــــــــرخانى هديه گرفتم شب و روزم شده بود اين

كتاب خيلى دوسش داشتم حيف كه آخر كتاب همه شخصيت هاى پر رنگ حذف شدن حتى شخصيت اول

كتاب كه داستان زندگيش روايت شده بود كتابى كه به چاپ سى و چهارم رسيده يه رمان600 صفحه اى

پيشنهاد مى كنم اگه اين كتابو پيدا كرديد حتما بخونيدش

و يه پيشنهاد ديگه كليپ زيبا و فوق العاده "يه زن" با صداى آقاى فــــــــرزاد فـــــــرزين رو حتما ببينيد فوق

العادست.

پيشاپيش سال 91 رو بهتون تبريك ميگم

خدايا دوستانم رو در سال جديد به آرزوهاى كوچيك و بزرگشون برسون.....آمين


پ.ن :

1.آخرين پنجشنبه سال90 ،من دلتنگم

2.سكوتت رو كه مى بينم بازم دلشوره مى گيرم.......توى آغوش بارونم ديگه آروم نمى گيرم

3.

ما معتقديــــم عشـــق سر خواهـــد زد

بر پشت ستــــم كسى تبر خواهـــد زد

سوگنـــد به هر چهــــارده آيه نــــــــــور

ســــوگند به زخـــم هاى سرشار غـرور

آخـــر شب سرد ما سحــــر مى گـردد

مهـدى(عج)به ميان شيعه بر مى گردد


نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 20:6 توسط مهتاب|

فانـــــــــــوس ِ شب ِ وداع با هر ســــو ســـــــو

مى گفت كه آن كــــــوچه رويــــايى كــــــــــــــو

او بود و كمى شعــــــــــر و هـــــــوايى ابـــــــرى

امـــروز نه ابـــــريست نه شعـــــــــــريست نه او

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 18:59 توسط مهتاب

مقيم لندن بود تعريف مى كرد كه يك روز سوار تاكسى مى شود و كرايه را مى پردازد

راننده بقيه پول را برمى گرداند

20 پنس اضافه تر مى دهد

مى گفت چند دقيقه اى با خودم كلنجار رفتم كه 20 پنس اضافه را بر گردانم يا نه

آخر سر بر خودم پيروز شدم و 20 پنس را پس دادم گفتم آقا اين را زياد دادى

گذشت و به مقصد رسيديم موقع پياده شدن راننده سرش را بيرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم

گفتم بابت چه؟

گفت فردا مى خواستم بيايم مركز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز كمى مردد بودم

وقتى ديدم سوار ماشينم شديد خواستم شما را امتحان كنم

با خودم شرط كردم اگر بيست پنس را پس داديد بيايم

فردا خدمت ميرسم

تمام وجودم دگرگون شد حالى شبيه غش به من دست داد

من مشغول خودم بودم در حالى كه داشتم تمام اسلام را به 20 پنس مى فروختم


منبع : 3جک

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 20:37 توسط مهتاب|

وقتی وجود خدا باورت بشه

خدا یه نقطه میزاره زیر باورت و "یاورت" میشه...

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 21:55 توسط مهتاب

۴نفری با هم بودیم

داشتیم حرف میزدیم و می خندیدیم که یه دفعه متوجه شدم "تو" به هم ریختی

چند بار ازت پرسیدم اتفاقی افتاده خیلی سرد جواب دادی نه

تمام حرفای رد و بدل شده بینمون رو مرور کردم فکر کردم شاید من چیزی گفتم یا شوخی کردم که ازم

دلگیر شدی

دوباره پرسیدم من کاری کردم؟از دست من ناراحتی؟

گفتی نه بابا گیر دادی

نیم ساعت بعد از هم خداحافظی کردیم و همه از هم جدا شدیم اما من هنوز تو فکرت بودم

من رسیدم خونه ۲ساعت بعد اس ام اس دادی :

"مهتاب فکر نکن چیزی گفتی یا کاری کردی که من ناراحت شدم خدای نکرده به خاطر این خودتو اذیت نکن

من یهو بی حوصله شدم تو بهترین دوستمی"

نمیدونی چقدر دوست داشتم اون لحظه پیشم بودی تا بغلت می کردم...

نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 11:14 توسط مهتاب


آخرين مطالب
» مرخصی...!
»
» پدربزرگ
»
»
» دنياى درهم برهم اين روزاى من
» سال نو مبارك
»
» راننده تاكسى انگليسى
» خــــــــــدا

Design By : Pichak