فانوس شبهايم
...من كه شب بودم و شب هستم و شب خواهم ماند به اميدى كه تو فانوس شب من باشى
ــــــــــــــــــــ
دوستی که سر شوخی من دستمو گرفت و گفت به نظرت ما چقدر باهم صمیمی شدیم؟گفتم من اصلا تو رو نمیشناسم گفت جدی میگم جایی واسه شوخی نبود گفتم تا حدودی صمیمی شدیم گفت ۶سال پیش بابام تصادف کرد و فوت کرد هنوز دستم تو دستش بود گفت چرا یخ کردی؟من جوابی نداشتم گفت دیدی من کم از بابام صحبت می کنم حالا دلیلشو میدونی خواستم بگم من وقتی یه چیزایی خصوصی از خودم گفتم حس کردم باهات صمیمی شدم دیروز خیلی حالش خوب نبود پرسیدم چی شده؟مثل هر روز نیستی؟گفت از صبح بی حوصله ام خونه که رسیدم اس ام اس دادم بهتری؟ گفت ممنون که هنوز تو فکرمی پنجشنبه جمعه این هفته قراره واسه بابام تو خونه خودمون مراسم بگیریم حالم خیلی خوب نیست تا این هفته تموم نشه دلم آروم نمی گیره
ــــــــــــــــــــ
یه مدت بعد یکی دیگه از دوستام سر کلاس یه دفعه شروع کرد به گریه بچه ها می پرسیدن چی شده که بلندش کردم بردمش بیرون حالش خوب نبود اصلا اون روز با همیشه فرق داشت کمی که حالش بهتر شد گفتم کاری از دست من بر میاد؟گفت نه گفتم قصد فضولی ندارم اگه منو دوست خودت میدونی و میدونی کمکی ازم برمیاد بگو گفت من ۵-۶سالم که بوده مامان بابام از هم جدا شدن الان با مامانم و ناپدری و دوتا دختر اون زندگی می کنم دیشب سر یه مسئله ای باهم دعوامون شده بابای خودم هم ازدواج کرده و دوتا بچه داره یه ساله ازم خبری نگرفته گفتم شماها که باهام تاحالا خوب بودین گفت آدم خوبیه ولی برای من بابا نمیشه
ــــــــــــــــــــ
چند روز پیش یکی دیگه از دوستام اس ام اس داد : ما نسل بوسه های خیابانی هستیم نسل خوابیدن با اس ام اس نسل جمله های کوروش و دکتر شریعتی نسل کادوهای یواشکی نسل ترس از رقص نور ماشین پلیس نسل سوخته نسل من نسل تو یادمان باشد هنگامیکه دوباره به جهنم رفتیم بین عذاب هایمان مدام بگوییم یادش بخیر دنیای ما هم همینطور بود... تا حدودی میشناسمش قضیه دوستش با یه پسر رو فکر کنم فقط خواجه حافظ شیراز نمیدونه پسره رو هم میشناسم گل پسر خسته شده از دختره تکراری شده براش فکر می کنه لباسه خواستم از دختره طرفداری کنم که پسره لیاقتتو نداره و ... که یه مسئله ای باعث شد بفهمم دختره به اندازه موهای سرش دوست پسر داشته! حدود یه هفته بود از پسره خبر نداشت شبها دو ساعت گیر داده بود که بغض گلومو گرفته فقط خدا میدونه من چه حالی دارم همه هدیه های پسره جلو چشامه همش دارم گریه می کنم،یکی نیست بگه بابا تقصیر خودته من نمیدونم این همه اعتماد از کجا میاد
ــــــــــــــــــــ
یه روز حالم اصلا خوب نبود از سرگیجه تعادل نداشتم واسه راه رفتن دانشگاه نرفتم از یه دکتر معتبر گواهی گرفتم واسه موجه شدن غیبتم(من نمیدونم چرا تو دانشگاه مثل دبیرستان برخورد می کنن)گواهی رو بردم واسه استاد گفت خب چیکارش کنم باید میومدی!! گفتم اصلا نمیتونستم راه برم از بس سرگیجه داشتم گفت همه مشکلات خودشونو دارن! گفتم معذرت میخوام یه بار پیش اومده گفت برای من قابل قبول نیست تو وظیفه داشتی که بیای! دیگه احترام بزرگتر بودنشو نگه داشتم گفتم شما درست میگین ببخشید و رفتم
ــــــــــــــــــــ
شنیدین میگن برای انتخاب دوست باید اول طرف رو خوب بشناسی؟ دبیرستان بودم بر حسب عادت رفتم رو صندلی های آخر کلاس نشستم بچه ها دوتا دوتا باهم دوست شده بودن روز اول بود خواستم بلند بشم برم که دختری که طرف چپم نشسته بود گفت شما دوستی ندارید؟گفتم نه گفت باهم دوست بشیم؟(این جمله الان شده سوژه خنده بین منو خودش)گفتم باشه بدون اینکه حتی اسمشو بدونم باهم دوست شدیم و تا الان هم با هم دوستیم هرچند دانشگاهمون باهم فرق داره ولی اینقدر معرفت داره که با وجود درسا و کارای دیگش حتی شده با یه اس ام اس حالمو بپرسه تو دانشگاه هم همین اتفاق افتاد خیلی تصادفی و به خاطر نبود صندلی خالی دیگه نشستم پیش یه دختری که حالا شده صمیمی ترین دوست دانشگام به یه نتیجه ای رسیدم نصف بیشتر حرفای مشاور جماعت درست نیست
ــــــــــــــــــــ
یه مدت میخوام نباشم میخوام وبلاگمو آپ نکنم حداقل یه ماه میخوام نباشم دوست دارم وبلاگ بقیه رو بخونم و ازشون یاد بگیرم وقتی به مطالب آخر وبلاگ نگاه می کنم یشتر شبیه دفترچه خاطرات شده و از اونجایی که کسی خاطرات یه نفر دیگه براش خیلی جالب نیست(مگه اینکه دوستش باشه یا دوستش داشته باشه)میخوام برم که مثل قبل برگردم مثل وقتی که مطالب وبلاگم اینقدر درگیر مشغولیات ذهنیم نبود بیشتر دلنوشته بود
میخوام یه مدت برم...
ــــــــــــــــــــ
خـــــــــدایـــــــــــا
بفهمانم که بی تــــــــو چه می شوم ،اما نشانم نده
خـــــــــدایـــــــــــا
هم بفهمانم و هم نشانم بده که با تــــــــــو چه خواهم شد
دلشکـستهام اگـر نـمیپـرم قــبول کـن
ایـن کـه دور ِ دور بـاشم از تـو و نبـینـمت
جـا نـمیشود بـه حجـم بـاورم، قـبـول کـن
گـاه، پـر زدن در آسمان شعـرهـات را
از من، از مـنی کـه یـک کبـوتـرم قبـول کـن
در اتـاق رازهـای تـو سرک نـمیکـشم
بیــش از آنـچه خـواستی نـمیپـرم، قـبول کن
قـدر یـک قـفس که خلوتـت به هم نـمیخورد
گــاه نامه میبـرم میآورم، قــبـول کــن
گفتهای که عشق ما جداست، شعرمان جدا
بـیتـو من نه عاشقم، نه شاعـرم، قبول کن
آب …وقـتی آب ایـن قدر گـذشته از سـرم
مـن نمیتـوانـم از تـو بـگذرم، قـبول کن
پ.ن : متاسفانه اسم شاعر رو نمیدونم.
از داداشیم ،عارفه ، خانم حیرانی ،زیبا ،مژگان و نگین ممنونم که تنهام نذاشتن و دوستانی که اینجا به یادم بودن آقا صادق ، mndl69 ، ماهرخ عزیز ، نسرین گلم و آقا سالار
لطفا اگه دوست داشتید برای پدربزرگم یه فاتحه بخونید خیلی دوسش داشتم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یک زمان در خواب غفلت زیستم
در کنار من پدر بیدار بود
ناگهه از خواب گران برخواستم
آن زمان دیگر پدر در خواب بود...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب اول بود بعد از مراسم پدربزرگ رفتیم خونه خاله مامان و بابا واسه روضه حضرت زهرا(س) از بس گریه کرده بودم سرگیجه شده بودم خیلی شلوغ شده بود و هوا هم گرم بود یه خانومی به زور خودشو بین منو یه نفر دیگه جا کرد کمی نگاش کردم نمیشناختمش یه دفعه گفت حال شما خوبه؟گفتم بله؟گفت حالتون خوبه؟گفتم خیلی ممنون بعد داشت با مامان حرف میزد دیدم داره مشخصات داداششو به مامان میگه مامان خیلی آروم گفت امشب شب اول بابامه گفت آره میدونم تسلیت میگم شماره خونتونو بدین بعد چهلم مزاحم بشیم من یه نگاه بهش انداختم و بلند شدم رفتم بعضی آدما به اندازه سر سوزن وقت شناس نیستن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بارها و بارها اینو شنیدم که میگن به صاحب عزا نگیم ایشالله غم آخرتون باشه چون معنیش اینه که یعنی ایشالله خودت زودتر بمیری این چند روز اینقدر این جمله رو شنیدم که حد نداره کم سن و سال بودم که بابای بابام فوت کرد نمیفهمیدم چی شده نه که چون بچه بودم نه چون بابا و مامانِ بابام خیلی دختر دوست نداشتن و من دختر بودم برای همین خیلی باهام ارتباطی نداشتن بابای بابا سرطان و گرفت و فوت کرد دو سال بعد مامانِ بابا هم سرطان گرفت و فوت کرد من با اینکه سن و سالی نداشتم مسئول پذیرایی قسمت خانوما شدم راستش متوجه نبودم چه اتفاقی افتاده فقط بابامو میدیدم که حالش خوب نیست من اون روزا مثل بچه های دیگه قبل از شروع مراسم دنبال بازی بودم با بچه های فامیل از شانس بدم چون دختر تو فامیل خیلی کمه مراسم که شروع می شد ناراحت میشدم که باید تنها تو قسمت خانوما مسئول پذیرایی باشم و پسرای فامیل که اختلاف سنی چندانی با من نداشتن همه پیش هم تو قسمت آقایون پذیرایی می کردن من نمیفهمیدم بابا عزیزترین کسانشو از دست داده چند سال که گذشت و پدربزرگ مریض شد همیشه میخواستم من زودتر از بابا و مامانِ مامان و زودتر از تمام کسانی که دوسشون دارم بمیرم فکر می کردم طاقت نبودنشونو ندارم الان می فهمم کسی رو که خیلی دوست داری از دست بدی یعنی چی برای همین با شنیدن جمله غم آخرتون باشه فقط می گفتم خیلی ممنون
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خدایا
در دو راهی زندگی ام
تابلوی راهت را محکم قرار بده
نکند که با نسیمی راهم را کج کنم...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تو خواستی به من یاد بدی ساده نباشم به هر کس اعتماد نکنم من یاد گرفتم به همه اعتماد کنم به جز تو وقتی تو چشمام نگاه کردی و گفتی خیلی ساده و بی ظرفیتی من یاد گرفتم خاطره هامو فراموش کنم تا حداقل کمتر دلم برای خودم بسوزه که اینقدر دوست داشتم من حتی به همونی که تو با اسمش به قول خودت زرنگ بازی در آوردی اعتماد می کنم اما به تو نه وقتی ازم پرسید چی شده؟مثل اینکه حالت خوب نیست دوست داشتم تو رو با انگشت نشون بدم و بگم تقصیر اینه من بخشیدمت اما فراموش نمی کنم که هم از اعتمادم سوء استفاده کردی هم خودتو مظلوم نشون دادی تازه به من هم گفتی ضایع شدم اینو بدون من با این چیزا ضایع نمیشم من دلم برات میسوزه که برای اینکه به من نشون بدی چقدر زرنگی تصویری که ازت تو ذهنم ساخته بودم خراب شد خاطره هات لکه دار شدن در حق خودت بد کردی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امسال برام خوب نبود هرکاری می کنم درستش کنم نمیشه اینقدر لحظات خوب و بد به هم نزدیکن که هرچی به خوبی هاش فکر می کنم بدیهاش بیشتر اذیتم می کنه کاش سال ۹۱ تموم می شد بدتر از اون اینه که یه مدته شدیدا برای نوشتن تو وبلاگم دچار خودسانسوری شدم دیگه دارم شورشو با نوشتن چرت و پرتام در میارم بهتره کم کم به فکر تعطیل کردنش باشم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نمیدانم چرا هنوز آنقدر بزرگ نشده ام که تو را تنها در مواقع سختی نخوانم؟
چرا وقتی همه چیز هست، کمتر تو را صدا می کنم؟
چرا وقتی سالم و شاداب هستم، کمتر تو را شکر می گویم؟
پروردگارا تنها در خواستم از تو روحی وسیع است، آنقدر که فراموش نکنم در خوشی ها بیشتر باید تو را
صدا کرد
دلتنگ كه بشوى ديگر انتظار معنا ندارد
يك نگاه كمى نامهربان
يك واژه كمى دور از انتظار
يك لحظه فاصله
مى شكند بغضت را...

يه سال ديگه هم شروع شد از همون اولين روزش برام بد بود! آره بد بود تعجب نداره از رُك بودن بيش از حد متنفرم نميدونم چرا فكر مى كنى خيلى حاليته نه فقط تو ،تو هم همينجورى كى گفته من با تو راحتم؟گاهى وقتا اينقدر رو اعصابى كه به جاى جواب دادن به سوالات ميخوام بگم به تو چه آخه چرا اولين روزمو خراب كردى؟واى آخه چرا رو حرف خودم نموندم تو خوبى تو خوبى تو خوبى مفهمى تو خوبى مسخره! اَه عذرخواهيت فايده اى نداشت اينكه اگه بتونى به موقع حرف نزنى فايده داره عذرخواهيتو نگه دار واسه خودت.من هيچ كارى با تو ندارم مادربزرگ تو فاميل منم هست متوجه حرفاى بابات نميشم اگه اينجور باشه كه هيچ كس نبايد هيچ جا بره زنگ زدن ديگه فايده نداره وقتى نميخواى برگردى حرف زدن از راه دور بعد از اين همه وقت... آخه من چيكار كنم؟خدا رو شكر تو بودى حداقل با تو راحت ترم هر چند... بگذريم دلم براى يه چيزى تنگه براى يه جايى براى يه كسى نميدونم نميدونم فقط ميدونم كه تنگه نشد نشد بازم نشد خدايا خيلى وقته خواب آروم شبو يادم رفته از اين كه تو خواب همش يكى رو كه نميشناسم داره دنبالم مى كنه از اين كه از بس فرار كردم از دستش و با صداى جيغام از خواب بيدار شدم خسته شدم اعتقادى به كتاباى تعبير خواب اعتقاد ندارم اصلا دارم نميخوام با ترس بخوابم كه تعبيرش اين باشه كه بخوابم و با صداى جيغ خودم از خواب بپرم اينكه تو خواب يه صداى پا بشنوم كه داره سايه به سايه دنبالم ميدوه من كه اصلا نميدونم كيه دارم ازش فرار مى كنم حرفى كه بارها و بارها شنيدم امسال واقعا برام تجربه شد هيجان و شور و حرارت قبل از سال تحويل با سكون و غم بعد از سال تحويل خنثى شد راستى تو كه اينقدر پر رو هستى تحمل كردنت واقعا برام مشكل شده اصلا نميخوام ببينمت يا صداتو بشنوم هرچند خدا رو شكر تا حالا نه صداتو شنيدم نه از نزديك ديدمت كاش مى شد يه جورى بفهمى كه اس ام اس دادنم بهت از سر ِ زوره
__________________________________________________________________________________
مريم از بس خورده بود كلافه شده بود گرمش شده بود و با دست خودش را باد ميزد انگار كريم را نديده بود روسرى اش را عقب كشيد و روى شانه انداخت و گفت: پختم از گرما... مامانى برگشت و زل زد توى چشمهاى مريم. مريم شكلكى در آورد اَه ى گفت و دوباره روسرى اش را جلو كشيد و مرتب كرد همه كريم را نگاه كردند اما كريم مريم را نديد سخت مشغولِ خوردن بود على ساعت شماطه دار نگاه كرد و گفت : كريم حواست كجاست؟ديرمان شده
بخشى از رمان من ِ او
پ.ن :
1.قسمت بالا و پايين خط مشكى هيچ ربطى به هم نداره پايين خط مشكى مربوط به رمان مـــن ِ او هست
2.براى دانلود كليپ "يه زن" به اين آدرس " صدانت " مراجعه كنيد
عمرمون زود داره مى گذره و بايد خوب ازش استفاده كنيم نه ميخوام بگم روزامونو هرجور دوست داريم بگذرونيم
فقط از هر لحظه اش ،حداقل از هر روزش يه عكس بگيريم نه با دوربين ديجيتال تو ذهنمون از هر روز سالمون يه
خاطره برداريم براى روزايى كه دلتنگ ميشيم براى يادآورى به خودمون كه چه روزاى خوبى داشتيم.
امسال خيلى حال و هواى عيد ندارم انگار دلتنگ يه چيزى يا يه كسى هستم.
دوست داشتم متفاوت با هر سال لحظه تحويل سال رو تجربه مى كردم دوست داشتم مشهد بودم ،كاش
مى شد برم گلزار شهدا ،يا حداقل مثل خانواده نقى ِ سريال پايتخت تو كاميون سال تحويل رو تجربه
مى كردم!! از تكرار خسته شدم.
چند هفته پيش كتابى به اسم من ِ او نوشته آقاى رضا اميـــــــــرخانى هديه گرفتم شب و روزم شده بود اين
كتاب خيلى دوسش داشتم حيف كه آخر كتاب همه شخصيت هاى پر رنگ حذف شدن حتى شخصيت اول
كتاب كه داستان زندگيش روايت شده بود كتابى كه به چاپ سى و چهارم رسيده يه رمان600 صفحه اى
پيشنهاد مى كنم اگه اين كتابو پيدا كرديد حتما بخونيدش
و يه پيشنهاد ديگه كليپ زيبا و فوق العاده "يه زن" با صداى آقاى فــــــــرزاد فـــــــرزين رو حتما ببينيد فوق
العادست.
پيشاپيش سال 91 رو بهتون تبريك ميگم
خدايا دوستانم رو در سال جديد به آرزوهاى كوچيك و بزرگشون برسون.....آمين
پ.ن :
1.آخرين پنجشنبه سال90 ،من دلتنگم
2.سكوتت رو كه مى بينم بازم دلشوره مى گيرم.......توى آغوش بارونم ديگه آروم نمى گيرم
3.
ما معتقديــــم عشـــق سر خواهـــد زد
بر پشت ستــــم كسى تبر خواهـــد زد
سوگنـــد به هر چهــــارده آيه نــــــــــور
ســــوگند به زخـــم هاى سرشار غـرور
آخـــر شب سرد ما سحــــر مى گـردد
مهـدى(عج)به ميان شيعه بر مى گردد
فانـــــــــــوس ِ شب ِ وداع با هر ســــو ســـــــو
مى گفت كه آن كــــــوچه رويــــايى كــــــــــــــو
او بود و كمى شعــــــــــر و هـــــــوايى ابـــــــرى
امـــروز نه ابـــــريست نه شعـــــــــــريست نه او
راننده بقيه پول را برمى گرداند
20 پنس اضافه تر مى دهد
مى گفت چند دقيقه اى با خودم كلنجار رفتم كه 20 پنس اضافه را بر گردانم يا نه
آخر سر بر خودم پيروز شدم و 20 پنس را پس دادم گفتم آقا اين را زياد دادى
گذشت و به مقصد رسيديم موقع پياده شدن راننده سرش را بيرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم
گفتم بابت چه؟
گفت فردا مى خواستم بيايم مركز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز كمى مردد بودم
وقتى ديدم سوار ماشينم شديد خواستم شما را امتحان كنم
با خودم شرط كردم اگر بيست پنس را پس داديد بيايم
فردا خدمت ميرسم
تمام وجودم دگرگون شد حالى شبيه غش به من دست داد
من مشغول خودم بودم در حالى كه داشتم تمام اسلام را به 20 پنس مى فروختم
منبع : 3جک
خدا یه نقطه میزاره زیر باورت و "یاورت" میشه...
داشتیم حرف میزدیم و می خندیدیم که یه دفعه متوجه شدم "تو" به هم ریختی
چند بار ازت پرسیدم اتفاقی افتاده خیلی سرد جواب دادی نه
تمام حرفای رد و بدل شده بینمون رو مرور کردم فکر کردم شاید من چیزی گفتم یا شوخی کردم که ازم
دلگیر شدی
دوباره پرسیدم من کاری کردم؟از دست من ناراحتی؟
گفتی نه بابا گیر دادی
نیم ساعت بعد از هم خداحافظی کردیم و همه از هم جدا شدیم اما من هنوز تو فکرت بودم
من رسیدم خونه ۲ساعت بعد اس ام اس دادی :
"مهتاب فکر نکن چیزی گفتی یا کاری کردی که من ناراحت شدم خدای نکرده به خاطر این خودتو اذیت نکن
من یهو بی حوصله شدم تو بهترین دوستمی"
نمیدونی چقدر دوست داشتم اون لحظه پیشم بودی تا بغلت می کردم...
| Design By : Pichak |

.jpg)

